چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۸

برف بهاری

تبریک تبریک به همه آدم برفی ها....بارش برف بهاری امروز بر همه آدم برفی های عزیز

مبارک باد....

امسال خبری از برف نبود..احوال ما آدم برفی ها هم چندان خوب نبود....

آدم برفی بانو چند روز پیش گفت حیف و دریغ که امسال برفی ندیدیم و از سپیدی سرد

خبری نبود.....

نمی دونم کلاغه خبر رسوند یا زاغه رفت سراغ ننه سرما ننه سرما که خوابش برده بود

را بیدار کرد و گفت ننه پیرزن خواب بودی نا غافل ای بهار خانم آمد و تو هیچ جا را سپید

نکردی...ننه جون هم که تازه فهمیده بود چی شده پا شد و دامن اش را هی تکون داد

لحافش را تکوند تا بالاخره دونه های پنبه ای لحاف و متکاش ریخت این پایین...

این تنها برفی بود که شکوفه ها هم از دیدنشان شاد بودن

آدم برفی


دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۸

بهار 88

روز از پی روز و روز و زمان از پی زمان می گذرد و تو در اندیشه این که

چگونه می گذرانی؟ از این لحظه های از کف رفته چه تو را حاصل گشته و آیا به راستی

این گذار عمر  به دلخواهت بوده است یا نه؟

قدیمی تر  ها می گفتند که قدر لحظه های زندگی را بدان ..قدر جوانی را بدان ...دیگه بر

نمی گردد...قدیمی ها و پدران و مادران ما نیز به ما چنین گفتند و تاکید کردند ما دیر

یافتیم این مهم را ، روزی هزار بار به خود می گوییم کاش ١٠ سال پیش بود و عقل حالا

را داشتم.شما دریابید این نصیحت ما را....

و اما ما (بخوانید من نوعی آدم برفی تنها) سعی و کوشش نهادیم به این مهم

...مرا این اندرز آویزه گوش شد که لحظه های در گذار دیگر به کف نخواهد آمد و عمر با

سرعتی فزاینده  رو به حرکتی است شتاب وار....

 این آویزه گوش را حاصلی چند چهره یافت.کمی شیرین و بیشتر تلخ

.دمی سعی بر آن بود تا لذت لحظه را با تمام وجود در یابی و گاه در افسوس از

دست دادن لحظه ها گذراندی با گذار زمان ...با آویزه شدن اندرز بزرگان تلخی لحظه های

تلخ دو چندان گشت ...آن دم که می بینی لحظه ها می گذرند...نه آنگونه که تو انتظار

آن ر ا می کشیدی ...می گذرند و آن سان نمی گذرند که تو آرزوی آن را داشتی

تو کمر به  جهد و تلاش می بندی و سعی بر آن داری تا لحظه ها را به سُخره خویش در

آوری اما.......لحظه های بسیاری،حاصل جهد تو بی حاصل تر از حاصل بی جهد دیگران

خواهد شد...و این تلخی گذار را دو چندان می کند آن هنگام که می دانی این لحظه

دیگر به کف نخواهد آمد.

عید و بهار همگی مبارک باد

 {یادداشت بالا کلمات گذرایی بود که از ذهنم عبور می کرد و حاصل حس درونیم بود...دوست ندارم اولین یادداشت سال نو غمگنانه باشد و لیخوب این جا جایی است برای نوشتن هر چه که در دلم است}

مدتی دستم به صفحه کلید ( بخوانید قلم ) نمی رفت...با وجود یافتن فراغتی که مدتها

به دنبال آن بودم ،دل و دماغ نوشتن نداشتم.ها!شاید به خاطر این بود که زمستان

امسال پر بار نبود و خبری از برف نه و این موجب شده بود که آدم برفی افسردگی

دوری از برف پیدا کند...

 

حال در سومین بامداد سال نو دلم برای جایی که آدم برفی در آن هویت یافته است تنگ

شد، -برای دوستانی که داشتم و دوستانی که دارم و از آنهایی که فراموشم نکردند

سپاسگزارم -

خواستم شرح حس دلتنگی  هایم را همراه با   تمرینی در نگارش بیان کنم و این نوشته

را  به در سالروز میلاد پدرم به  او تقدیم می کنم چرا که لحظه های گذرا ،می گذرند...

خوشبختانه هنوز ایمان دارم که  می توان با محبت، دوست داشتن و عشق به همدیگر

به زندگی امیدوار بود و لحظه ها را با آن رنگین کرد...

به رنگ قرمز-زرد-پرتقالی -سبز -آبی - صورتی و ........

 

 

آدم برفی


شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧

پاییز-یک چیزی شبیه هایکو

خش خش .....زرد و خشک......

فرش برگها همه جا گسترده شده

********

با هر باد ..

بارانی از برگهای زرد و خشک.....

آدم برفی


دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧

 

گفتش :چیه ؟حیرونی؟

گفت : تو فکرم.

گفتش : توفکر چی؟

گفت:  این که من محکومم تا آخر عمر از زیر تخت نگاه کنم.

گفتش : انتخاب خودت بوده...یا پاش وایسا یا فراموشش کن.

آدم برفی


چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٧

مهر

این قسمت را در پایان ماه مهر نوشتم...

 

مهر تو از کی بر دلم نهاده شد؟

  در کدامین ماه بود؟ مهر؟مرداد؟ و یا...

در کدامین برج فلکی بود؟ اسد؟ جدی؟

کی بر من تابیدی مهر من؟ و کی رفتی؟

مهر تو ، چون  تابش مهر جهانتاب ،وجودم را روشن ساخت

 حرم گرم صدایت گرما بخش حیاتم شد و.....

 هنوز گرمم با خاطره حرم مهر تو.

بیا و بر من بتاب که سخت نیازمند تابش مهر تو هستم.

 

آدم برفی


چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٧

اجازه

تنها یک بار...

تنها یک بار بگذار تا ِانشگتانم  تو را بنوازند...

پیشانی ،چشمها ، گونه ها و....لبها...

تنها یک بار...

قول دهم؟!همین یک بار؟!

تو بگذار !

درباره قول بعد تر صحبت خواهیم کرد.

 

آدم برفی


جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧

ممنون سینما

چه خوب که سینما هست.

چه خوب که سینما اختراع شد.

چه خوب که فیلمهای سینمایی را می شه بعد از اکران پرده دید.

چه خوب که ویدئو،دی وی دی، مه پاره آمد.

چه خوب که علم آنقدر پیشرفت کرد که بتونی در این ور دنیا یک فیلم را از طریق مه پاره ها ببینی...

فیلمی که دوستش داری...

چه خوبِ که هنوز سینما برای من نوازشگر مونده...هنوزم می تونه آرومم کنه و من را ببره به

سرزمین رویا...

بعد از یک روز اعصاب خورد کن،یک روز که از کله صبح اش توی دلم سنگین بود.

مثل خیلی از پنجشنبه های دیگه.

سنگینی دنیا را داشت می کشید.بعد از ترکیدن اولین بغضم

از ساعت ١٠ صبح تا  زمانی که از پله پرت شدم پایین و  بعدتر  تا  

١٢ شب یک پشت عَر زدم.بعد از اینکه تقریبا چشمهام از پف آلودگی

شده بود عینهو چشم یک وزغ و قلمبه شده بود .

و بعد از اینکه تقریبا همه افراد خانواده از دستم کُفری شده بودن.

{کاش این موقع ها جایی می شد آدم بره که بقیه نباشن}

سینما آمد کمک.دوباره و دوباره و مثل همیشه!!

.هنوز بعد از ١٢ ساعت گریه کردن هیچی آرومم نمی کرد..هیچی!!

در حالیکه سرم در حال منفجر شدن بود در نهایت بد حالی کانال عوض کردم..

و یک دفعه یک تصویر آشنا چشمهای پف آلودم را به صفحه متمرکز کرد.

تصویر دخترک مو مشکی گریان و لرزان !« ماتیلدا» ی ِ فیلم لئون!!

لئون را دوست داشتم..از همون سالها..بعد ترک کمی بیشتر دوستدارش شدم.

دیدمش کامل ُ نصفه بارها و بارها ......

میخکوب شدم ،چشمهام را پاک کردم. و خیره شدم به چهره دستپاچه ژان رِنو...

تا آخر فیلم تکون نخوردم ..لحظه به لحظه با آن ها پیش رفتم

برای لئون و ماتیلدا باز چشمهام نمناک شدن ولی دیگه خبری از آن عَر زدن نبود.

فیلم تمام شد و من رفتم سراغ نقد های فیلم در  آن روز ها ....

این اولین باری نیست که سینما آرومم می کنه .بارها و بارها توی لحظه های

دلگیری آمده..همدم لحظه های من بوده.لحظه های تنهاییم

ممنون سینما

 

 

آدم برفی


یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧

یک هایکو

دوستم خواهد داشت همیشه؟

چه در دلش می گذرد،  نمی دانم.

امروز صبح خیالم ؟  آشفته

چون گیسوان سیاهم.

از کتاب «آوای جهیدن غوک »  ترجمه زویا پیرزاد

آدم برفی


یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٧

قصه ,داستان -شاید 2

دخترک-نهار-قابلمه

 

 

دخترک قابلمه به دست، داشت زنگ طبقه دوم را میزد.

 

از دور دیدش ..سرش گیج رفت....

 

سرش گیج می رفت...سه دور از خوشحالی دور خودش چرخیده بود.

 

دخترک امروز دل توی دلش نبود بعد از مدتها آنچه را که انتظار می کشید

 

 به سراغش آمده بود.ته دلش اندکی ترس داشت ولی ترسی بود که دوستش

 

می داشت.این مدت که او را دیده بود با هم حرف زده بودن همیشه دلش

 

 می خواست که یک کنج آروم را پیدا کنه با او تنها باشه همیشه واهمه

 

داشت. وقت دیدار واهمه داشت.همیشه حس می کرد چشمهایی آن دو

 

تا را می پان.همیشه دلهره این را داشت که یکی بگه شما چه کاره

 

این آقایی ولی ؛حالا فرصت اش مهیا شده بود.دیشب زنگ زد

 

و گفت که فردا بیاخونه، کسی نیست.می تونیم نهار را با هم بخوریم .

 

.«نهار با من ، چی دوست داری؟»

 

«خودت می پزی؟»

 

 «من که بلد نیستم»

 

«باقالی پلو»

 

بخار پلو زد توی صورتش.وای قرمز نشه.

 

«قابلمه را حسابی پُر کن جلوی دوست هات آبروریزی نشه»

 

یک قابلمه پُر،برای دو نفر.

 

قابلمه به دست سوار آژانس شد.بادی که توی صورتش می خورد

 

 و بوی باقالی ،بیش از پیش برای دیدنش بی تاب ترش می کرد.

 

قابلمه به دست ،زنگ طبقه دوم را زد.نفس اش بند آمده بود...

 

نفس اش بند آمده بود.سرش هنوز گیج می رفت.رفت جلو.دخترک

 

 دستش هنوز رو زنگ بود. نگاهی تند به دخترک کرد. ولی او اعتنایی

 

 نکرد قابلمه به دست زنگ می زد.

 

نسیمی وزید .بوی باقالی پلو همه جا را گرفت.

 

آدم برفی


جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸٧

 

گیسوانم از برای چه بلند است

وقتی انگشتان تو نیست که در میان آنها گره خورد

آدم برفی



[ خانه برفی | یخچال آدم برفی | پست برف الكترونيكی